خرید بک لینک
سال 97هم باهمه ی خوبی ها و بدی هاش تموم شداز اونجایی که ادمه دقیقه نودی هستم تا یه ربع قبل از سال تحویل داشتم بدو بدو کارا مو میکردم اتاقمو تمییز کردم ، لباسامو از اول تا کردم گذاشتم سره جاشون کتابامو از روی میزم جمع کردم گذاشتم تو کتابخونه ام بعدم یه جارو برقی اساسی کشیدم بعدم با سرعت حاضر شدم رفتم بیرون یکم لوازم ارایش ، دوتا دسته گل نرگس و یکم خوراکی و بستنی تهیهم وقتی اومدم خونه واسه ماهیام یکم غذا ریختم بعدشم مشغول عوض کردن گلدونام شدم تا موقع شام دوره هم سبزی پلو با ماهی خوردیم که جاتون خا

برچسب: نویسنده: الینا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 14:58

22/2/98دو روز پیش رو تخت دراز کشیده بودم و اهنگ گوش میدادم که چشمم خورد به قاب عکس رو میزم یهو دلم خواست بزنمش رو دیوار نردبون تاشو رو از زیر تخت دراوردم گذاشتم زیر پام و رفتم بالا یه میخ کوچولو پیدا کردم و با چکش کوبیدم روش خواستم بیام پایین که به جای یه پله دوتا پله پامو گذاشتم پایین تنها کاری که تونستم بکنم این بود که دستمو سر بدنم بکنم تا با صورت نیام رو زمین ...به بدترین شکل ممکن خوردم زمین و لحظه ی اخر خورد شدن استخون دستمو شنیدم از درد چشام سیاهی رفت واقعا دلم میخواست هوار بزنم زنگ زدم به

برچسب: نویسنده: الینا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 14:58

این نیز بگذرد...

جو خونه به شدت متشنجه و با کوچیکترین حرفی جنگ اعصاب راه میفته

هرکسی حرف خودشو میزنه این وسط فقط من حرفامو میریزم تو خودمو سرمو میندازم پایین و کارمو میکنم

اینجور وقتا خیلی از خودم بدم میاد چون نمیتونم از حقم دفاع کنم و احساس ضعف میکنم

میدونم همش گذراست و به زودی شادی و ارامش به خونمون برمیگرده

خدایا تنها کسی که میتونه کمکمون کنه خودتی

پس توکل میکنم فقط و فقط به خودت

برچسب: نویسنده: الینا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 14:58

صفحه بندی